تبلیغات
وبلاگ مسافر علی کاظمی - کارن - حس در حکمت ذوقی

مرتبه
نوشته شده توسط مسافر: امیر حسین
در تاریخ : یکشنبه 2 اسفند 1394 | تعداد نظرات()

 

ده حس است و هفت اندام و دگر

آنچه اندر گفت ناید می‌شمر


آن حسی که حق برآن حس مظهر است   

 نیست حس این جهان،آن دیگر است(دفترششم)

 

حس حیوان گر بدیدی آن صور    

  بایزید وقت بودی گاو و خر  (دفتر ششم)

 

مر دلم را پنج حس دیگر است      

  حس دل را هر دو عالم منظر است.(دفتردوم)

 

پنبه ی آن گوش سِر، گوش سر است  

  تا نگردد این کر،آن باطن کر است(دفتراول)

 

بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید  

   تا خطاب ارجعی را بشنوید.(دفتراول)

 

 انسان به وسیله ی حس باطنی (به تعبیر مولانا دل) خود با خداوند ارتباط برقرار می کند،چرا که اگر حیوانات می توانستند به وسیله ی حس ظاهری خود،صور ملکوتی را ببینند،آنها نیز به مقامات والای عرفانی دست می یافتند.انسان علاوه بر پنج حس ظاهری،پنج حس باطنی نیز دارد در حالیکه صور پنهان انسان در این میان، حس مشترک است،یعنی به وسیله صور پنهان هم می توان

 

به امور مادی و دنیوی پرداخت و هم امور معنوی و روحانی.

یکی از حس های باطنی انسان حس شنوایی است ولی تا زمانیکه گوش ظاهری انسان از کار نیفتد گوش باطنی به کار نخواهد افتاد.اگر انسان حواس ظاهری را کنار بگذارد،خطاب الهی را که ندای بازگشت به سوی خداوند (عندالله) است،خواهد شنید.

 

مولانا جلال‌الدین، در سراسر مثنوی و دیوان شمس خود، ادراک از طریق پنج حس ظاهری آدمی را بی‌اعتبار می‌خواند و با زبان نکوهش از آن سخن می‌گوید و در نتیجه معیار درستی ادعاهایی را که براساس ادراکات حسی صورت می‌گیرد در هم می‌شکند. ادعاهای مطلق‌گرایانه که بر اساس  حواس پنجگانه صورت می‌گیرد، از آن رو بی‌پایه است که واقعیات مبتنی بر حواس، قابل اعتماد نیستند. آنچه را که چشم و گوش فیزیکی از جهان خارج احساس و ادراک و دریافت می‌کنند تنها به طور نسبی می‌توان پذیرفت. مولانا در این باره می‌گوید

جمله حس‌های بشر هم بی‌بقاست

زآنکه پیش نور روز حشر، لاست

نور حس و جان بابایان ما

نیست کلی فانی و لا چون گیا

لیک مانند ستاره و ماهتاب

جمله محوند از شعاع آفتاب

 

اگر چه حواس پنجگانه نوعی معرفت را حاصل می‌کنند، صحت دانش حاصله، امری نسبی است. غایت و نهایت فایده این دانش‌ها از دیدگاه مولانا، در حیطه روزمَرّگی‌های روزمَرگی است. تحقیر این علوم، چنان که در ابیات زیر ملاحظه می‌کنیم، از آن رو ست که مولانا آنها را مبنای ادعاهای معرفتی مطلق‌ نمی‌شناسد

 

خرده‌کاری‌های علم هندسه

یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیاستش

ره به هفتم آسمان بر نیستش

این همه علم بنای آخر است

که عماد بود گاو و اشتر است

بهر استقبای حیوان چند روز

نام آن کردند این گیجان رموز

اکنون که کسب معرفت از طریق ادراک حسی، تقلید و خردگرایی نمی‌تواند مبنای معرفت مطلق قرار گیرد، شاید علم شهودی بتواند ما را بدان سوی راهنمایی کند. کشف و شهود که در عرفان از مبانی شناخت به شمار می‌رود، کسب دانش بی‌واسطه را می‌طلبد و معرفت را در اتحاد عاقل و معقول می‌داند. این طریق ادراک که بیشتر به کسب معرفت از طریق صور پنهان می‌پردازد، سنت دیرینه‌ای است که از افلاطون و دکارت تا سهروردی و ملاصدرا در تحول و تکامل بوده است.

مولوی دربارۀ این مقوله می‌گوید که پنج حس درونی وجود دارد که نوع دیگری از دانش را کسب می‌کند. حواس درونی ابعادی از نفس انسان را هویدا می‌سازد که با پنج حس ظاهری نمی‌توان به آنها دست یافت. آنچه که سهروردی حکمت ذوقی و یا اشراقی می‌نامد حاصل ادراکات همین حس‌های درونی ست. شناخت انسان از وجود و ماهیت نفس خویش صرفاً از طریق حس‌های درون ممکن است. مولانا رابطۀ حواس پنجگانۀ ظاهری با حواس باطنی را به مس در برابر زر سرخ تشبیه می‌کند

 

پنج حسی هست جز این پنج حس

آن چو زر سرخ واین حس‌ها چو مس

اندر آن بازار کاهل محشرند

حس مس را چون حس زر کی خرند

حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد

حس جان از آفتابی می‌چرد

مولانا دل(صور پنهان) را سلیمان کشورِ وجود آدمی‌ می‌داند و می‌گوید که اختیار حس‌های ظاهری و باطنی در دست دل است؛ دل به آسانی بر حس‌های پنجگانۀ جسمانی و پنجگانه روحانی فرمان می‌راند

دل مگر مهر سلیمان یافته است
که مهار پنج حس بر تافته ست 
پنج حسی از برون میسور او
پنج حسی از درون مأمور او
ده حس است و هفت اندام و دگر
آنچه اندر گفت ناید می‌شمر

کشف و شهود آنگاه پدید می‌آید که آدمی ‌بتواند حس‌های باطنی را از بند اسارت حس‌های ظاهری برهاند. آن گاه هر یک از حس‌های آدمی پیامبری می‌شود که از گلشن حقایق برای حس‌های دیگر خبر می‌آورد و آنها را هم سوی آن گلشن غیبی می‌کشاند زیرا عین حقیقت را بی‌ هیچ تاویل و تفسیری مشاهده می‌کنند

چون یکی حس در روش بگشاد بند
مابقی حس‌ها مبدّل می‌شوند
چون یکی حس غیرمحسوسات دید 
گشت غیبی بر همه حس‌ها پدید 
هر حست پیغمبر حس‌ها شود
جملۀ حس‌ها را در آن جنّت کشد
حس‌ها با حسّ تو گویند راز
بی‌زبان و بی‌حقیقت بی‌مجاز 
چون که حس‌ها بنده حس تو شد
مر فلک‌‌ها را نباشد از تو بُد

تهیه و ویرایش: امیرحسین




طبقه بندی: جهانبینی، 
ارسال توسط امیر حسین
پنجشنبه 6 اسفند 1394 03:11 ب.ظ
عالی بود
خدا قوت امیر حسین
..
..
..
..
..


دوشنبه 3 اسفند 1394 10:05 ق.ظ
دست مریزاد به این همه حسن انتخاب و ارتباط .. خداقوت به راهنمای محترم علی آقا کاظمی و امیرحسین عزیز.. ممنون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ