تبلیغات
وبلاگ مسافر علی کاظمی - کارن - پایان انسان کجاست؟

مرتبه
نوشته شده توسط مسافر: امیر حسین
در تاریخ : جمعه 24 اردیبهشت 1395 | تعداد نظرات()
پایان انسان کجاست؟

به قلم آقای محمد فنائی

آن کسانی که در بند چاشنی و شام مانده‌اند و دست و پای خویش در بند افسار و رکاب گره خورده است همچون آدمی است که در بیابان سرگردان و گم شده است. بی خبر از آنکه طلب به سر نیاید، از همین رو مآل اندیش و آینده نگر می‌شود و پایان امور را از پیش درک می‌کند و به اصطلاح پیری و کوری خود را تضمین می‌نماید. پس وی به فکر دنیاست و سرانجام را در عاقبت پیر شدن خود و اینکه پس از صد سال زندگی کردن می‌میرد می‌داند. قطعاً چنین 

فکری یک نوع سطحی نگری است و در بند فردای خویش اسیر است.

 

 

پرسش همین است؛ پس پایان انسان کجاست؟ عاقبت انسان کجاست؟ وقتی مرگ فرا رسید تمام می‌شود و انسان به کجا می‌رود؟ انسان مآل اندیش تمام نغمه سرائیش در این دنیا خلاصه می‌شود، بله بسیار هم خوب است، فردا را هم نباید از یاد برد اما فردا همین پنجاه سال دیگر است، تابستان و زمستان است؟ آیا پایان صد سال دیگر است؟ آیا انسان به انجام و پایان خود فکر نمی‌کند؟ باید گفت پایان انسان، عاقبت جهان است، پایان هستی است. هستی کی پایان می‌یابد؟ اگر هستی کره زمین باشد، روزی کره زمین از بین خواهد رفت و آیا پایان هستی، پایان کهکشان است. هستی بالاتر از اجرام آسمانی است، حال که به پایان فکر می‌کنیم باید بدانیم آغاز از کجاست.

در سطح معلومات علمی مانند زیست شناسی می گویند بشر از چه زمانی سکونت پیدا کرد و تمدن را شناخت و یا علم نجوم گوید کره زمین از چه تاریخی بوده است و نهایتاً می‌رود تا بیگ بنگ. پس بسیار سخت بدانیم آغاز از کجاست به همان اندازه پایان هم سخت خواهد بود. اگر انسان با مرگ تمام می‌شود چرا میل به آرزوهای دراز و حتی میل به جاودانگی دارد. این میل از کجا پیدا می‌شود، هر میلی یک ریشه وجودی دارد. اگر ریشه وجودی نباشد آیا می‌خواهد بماند؟ این امر نشان می‌دهد یک تقاضای باطنی در انسان وجود دارد. ریشه این میل در کجای انسان است؟ آیا ریشه این میل در بدن انسان است؟ بدن انسان جاودانه نیست، انسان منحصر به بدن نیست، یک هویت جاودانه دارد، جاودانگی در ذات انسان است. انسان یک موجود جاودانه است و تمام ادیان و فلسفه‌ها می‌خواهند به ما بگویند از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت و تلاش می‌کنند به پرسش پاسخ دهند. اگر انسانی از خود نپرسد و او به زبان نیاورد که از کجا آمده‌ام و به کجا خواهم رفت که در سرّ سویدای انسان طنین افکن است، آن انسان، انسان نیست.

تقابل بین سطح نگری و ژرفانگری است. موجودی مثل بلبل سطح نگر و موجودی چون مور ژرفانگر است. بلبل تنها در فصل بهار نغمه سرایی می‌کند. آیا جلوه معشوق در فصل دیگر نیست این نشان از عدم معرفت اوست و اگر موری آذوقه برای زمستان خود ذخیره می‌کند نشان از مآل اندیشی اوست که البته آگاهی او به قدر غریزه زیستی اوست. حال اگر انسان عاقبت را نیندیشد چگونه زندگی خواهد کرد، معنی زندگی چیست؟ معنی زندگی در عاقبت معنی می‌شود و اگر به یقین بداند که زندگی معنی ندارد و همین چند روز است و تمام می‌شود چه حالتی به وی دست خواهد داد.

با تأسف باید گفت ما زندگی می‌کنیم ولی از واقعیت زندگی آگاه نیستیم. البته درسته، هر کسی برای زندگی خودش معنی دارد و هیچ کس بدون معنی زندگی نمی‌کند اما معنی زندگی در نظر همه اشخاص یکسان است؟ آیا همه معانی درست است؟ و یا یک معنی واقعی وجود دارد. زندگی یک معنی بیشتر ندارد. ما سعی نمی‌کنیم به معنای واقعی زندگی برسیم مثل اینکه می‌خوریم ولی مزه آن را نمی‌چشیم. می‌خورد و نمی‌چشد.

قرآن کریم می‌فرماید: نگاه می‌کند ولی نمی‌بیند. اصوات به گوش می‌رسند ولی نمی‌شنود.

زندگی یک معنی واقعی دارد و آن عاقبت اندیشی است و از نظر ادیان سرانجام رسیدن به حق است و حتی آخرت مقدمه ایست برای رسیدن به او و به عبارت دیگر دنیا برای عقبی و عقبی برای مولا. و باز در کلام شریف آمده است بازگشت همه به سوی اوست. باید در این روزگار هوشیار باشیم که مادی گراها بر نظر خود پا فشاری می‌کنند و می گویند عاقبت انسان آنست که طبیعت بر ما تحمیل می‌کند، یعنی مرگ را طبیعت بر ما تحمیل می‌کند و سرانجام هر انسان همین است. اما انسان اندیشمند و آگاه آیا می‌تواند به عاقبت نیندیشد. خصلت ذاتی اندیشه آنست که هم به گذشته می‌اندیشد و هم به آینده و اگر گذشته و آینده را از اندیشه بگیریم دیگر چه چیزی می‌ماند. اصلاً می‌توان به زمان حال فکر کرد و گذشته و آینده را مورد غفلت قرار داد؟ زمان حال چه زمانی است؟

زمانی که دست گذشته و آینده باشد. اگر کسی معنی گذشته و آینده را مطلقاً نداند آیا حال برایش معنی دارد؟ معنی ندارد؛ فهم معنی حال در گرو فهم معنی گذشته و آینده است. گذشته اکنون در دست من نیست، آینده چطور؟ حال در دست من است؟ تا گفته می‌شود حال، بی درنگ گذشته است. اما .....

تنها می‌توانیم بگوئیم هستی انسان در تحول است. انسان اگر یک لحظه ثابت بماند مرده است و همواره در حال دگرگونی است ولو اینکه خود متوجه نباشد و فکر کند ساعتها در حال است، نه تنها ساعتها در یک حال نیست حتی دو لحظه نمی‌تواند در یک حال بماند.

اگر گفته می‌شود انسان جاری است یعنی همین. جان انسان روان است یعنی رونده است و چون روح لطیف است با وزش نسیم ارتباط دارد که همان نغمه الهی است و قلب انسان با دگرگونی مرتبط است پس به یک معنا انسان ثابت نیست و اگر این دگرگونی از پائین به بالاتر و بالا و بالاتر باشد چقدر زیباست ولی اگر این دگرگونی از پائین باشد و در مسیر ضد ارزش‌ها قرار گیرد مثلاً مصرف مواد مخدر و اسفل سافلین باشد بسیار خطرناک و مهلک است. هر انسانی همواره در تحول احوال و دگرگونی است منتها بعضی به این دگرگونی آگاهند و سعی می‌کنند رو به بهبود و بهتر شدن روند و بعضی غفلت دارند و تحول احوال خود را متوجه نیستند این نیست که نداشته باشند هر نفسی که انسان می‌کشد با نفس قبلی تفاوت دارد.

در مراحل سیر انسان تحول و دگرگونی در وجود وی رخ می‌دهد و اگر اهل سیر و سلوک معنوی باشد می‌داند که این تحول درونی چگونه اتفاق می افتد و اگر غافل باشد می‌گذرد و متوجه نیست.

هر نفس نو می‌شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا

... و به طور خلاصه بگوئیم: انسان باید به فردا بیاندیشد اما بداند فردا در مرگ خلاصه نمی‌شود و پایان وی حیات مادی نیست و پایان او پایان هستی است.




طبقه بندی: جهانبینی، 
ارسال توسط امیر حسین
شنبه 25 اردیبهشت 1395 08:33 ب.ظ
آقای کاظمی آفرین بسیار بسیار زیبا و آموزنده بود و آقای فنایی خدا قوت و پایدار باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ